تبليغاتX
وبلاگ آتشکده

زرتشت پیامبری با ماموریت عام بود
هدف انسان را تلاش دائمی برای غلبه کامل نیکی بر بدی می داند
تجلیات معنوی اش را به پرتوی آتش تشبیه می کند
شعار او (( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک )) است

ايران

مباركباد

 

سال 1387 خورشيدي برابر با سال 7030 ميترايي آريايي، 3746 زرتشتي و 2567 شاهنشاهي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:46  توسط فرتاش | 
جشن چهارشنبه سوري

 


يك دسته از جشن‌هاي اقوام آريايي، جشن‌هاي آتش است كه از ميان دو جشن سده و جشن چهارشنبه سوري از شهرت بيشتري دارد. جشن آذرگان و جشن شهريورگان نيز از جشن‌هاي آتش بوده‌اند كه فراموش شده‌اند.
جشن سوري يا چهارشنبه سوري كه اينك در شب چهارشنبه آخر سال با مراسم و آداب ويژه‌اي برگزار مي‌شود، يكي از جشن‌هاي پرشكوه و سرشار از مراسم و شعاير بوده است.
شواهد دلالت بر آن دارد كه اين جشن از اوايل قرن هفتم هجري به دست فراموشي سپرده شد، سپس با عناويني ديگر از سده‌هاي دهم معمول شد.
هاشم رضي در كتاب گاه شماري و جشن‌هاي ايران باستان، درباره چهارشنبه سوري مي نويسد:" ايرانيان در يكي از چند شب آخر سال جشن سوري را كه عادت و سنتي ديرينه بود، با آتش‌افروزي همگاني برپا مي‌كردند.
اما چون اساس تقسيم آنان در روزشماري بر آن پايه نبود كه ماه را به چهار هفته با نام‌هاي كنوني روزها بخش كنند، لاجرم در شب چهارشنبه آخر سال چنين جشني برگزار نمي‌شد. روزشماري كنوني بر اثر ورود اعراب به ايران باب شد. بي‌گمان سالي كه اين جشن به شكلي گسترده بر پا بوده مصادف با شب چهارشنبه شده است و چون در روزشماري تازيان چهارشنبه نحس و بديمن به شمار مي‌آمده از آن تاريخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال را با جشن سوري به شادماني پرداخته و بدين وسيله مي‌كوشيدند نحوست چنين شبي را از بين ببرند."
يكي از مراسم قابل توجه در شب چهارشنبه سوري و ساير مراسم زرتشتيان، فراهم آوردن آجيل مشكل گشاست. زرتشتيان به اين آجيل هفت مغزينه لرك مي‌گويند.
اين آجيل كه به آجيل گهنبار هم معروف است شامل هفت مغزينه يا ميوه خشك است: پسته، بادام، سنجد، كشمش، گردو، انجير و خرما كه گاهي در لابه‌لاي اين آجيل تكه‌هاي كوچك نبات و نارگيل هم ديده مي‌شود. اين آجيل در مراسم مختلف زرتشتيان از جمله: آفرين گان‌ها، گهنبارها، جشن‌خواني، جشن‌نوزادي و در مراسم سدره پوشي و ساير اعياد به مدعوين داده مي‌شود.
آداب اصلي چهارشنبه سوري در سراسر خطه ايران يكي است؛ اما در برخي از شهرها، سنت‌هاي كوچكي بدان اضافه شده و بر شيريني و زيبايي آن افزوده است.
بعد از برپايي آتش در حياط خانه يا كوچه يا يك ميدان باز، در حين پريدن از روي آتش اين شعر را مي‌خوانند:

زردي من از تو سرخي تو از من
سرخي تو به رويم زرديت به جون دشمنونم

به معناي دور ريختن بيماري‌ها و ناخوشي‌ها و استقبال از سلامتي و تندرستي، بعد از سوخته شدن آتش هم خاكستر به جا مانده را جمع آوري كرده، دور مي‌ريزند و كسي كه خاكستر را بيرون مي‌ريزد، بايد در بزند و از درون خانه بپرسد كيست؟

و او جواب مي‌دهد: منم ، بعد از او بپرسند: از كجا آمده‌اي؟
او جواب مي‌دهد: از عروسي سپس از او بپرسند: چه آورده‌اي؟
و او بگويد: تندرستي

يكي از مراسم ويژه جشن چهارشنبه سوري در گذشته، شكستن كوزه است. بدين معني كه در گذشته كوزه‌هاي سفالي كهنه را مي‌شكستند و كوزه‌هاي نو را جايگزين آنها مي‌كردند. در هنگام شكستن كوزه مي‌گفتند: برو، چهارشنبه نحس، برو و تمام نحوست را با خود ببر. در گذشته كم و بيش در حال حاضر، در اكثر شهرها، به خصوص روستاهاي كشورمان، در هفته آخر سال دسته‌هايي در شهر راه مي‌افتادند يكي از آنها آتش افروز بود و چهار، پنج نفر هم دست و روي خود را با زغال سياه مي‌كردند. مقداري خمير بر سر گرفته، روي آن پنبه كهنه آغشته به نفت گذاشته و آتش مي‌زدند و هر كس مشعلي به دست مي‌گرفت و با ضرب تنبك و تصنيف‌خواني دوره افتاده از هر دكان شاهي صد ديناري مي‌گرفتند و اين شعر را با شادي و شعف مي‌خواندند:
آتش افروز حقيرم سالي يكروز فقيرم
دسته ديگر به مراسم غول بياباني با سركردگي يك مرد بلند قد دوره مي‌شدند. مرد بلندقد قواري از پوست گوسفند سياه مي‌پوشيد، عده‌اي تصنيف‌خوان گردهم جمع مي‌شدند و مي‌خواندند:
من غول بيابانم سرگشته و حيرانم
دسته سوم دسته حاج فيروزها بودند يك نفر از قوطي‌ها و بلدهاي اين كار، لباس و كلاه قرمز مي‌پوشيد و صورتش را سياه مي‌كرد و با دايره زنگي مي‌خواند:
حاجي فيروزم بله سالي يك روزم بله
در زمان ساسانيان هم مراسم چهارشنبه سوري برگزار مي‌شد اما به علت تقدس آتش هرگز روي آتش نمي‌پريدند بلكه به دوره اين آتش شادي و پايكوبي مي‌كردند . در برابر آتش سه يا هفت بار خم مي‌شدند و آيين نيايش به جاي مي‌اوردند سپس در كنار آتش به شادي مي‌پرداختند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:22  توسط فرتاش | 
آرتمیس


آرتميس Artemis نخستين زن دريانورد ايراني است كه درحدود 2480 سال پيش،فرمان درياسالاري خويش را از سوي خشايارشاه هخامنشي دريافت كرد و اولين بانویي مي‌باشد كه در تاريخ دريانوردي جهان در جايگاه فرماندهي دريايي قرار گرفته است.
در سال 484 پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس فرماندار سرزمين كاریه با پنج فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت به نيروي دريايي ايران پيوست. دراين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را 800 هزار پياده و 80 هزار سواره تشكيل مي‌داد و نيروي دريايي ايران شامل 1200 ناو جنگي و 300 كشتي ترابری بود.
همچنین آرتميس در سال 480 پيش از ميلاد در جنگ سالامين Salamine كه بين نيروي دريايي ايران و يونان درگرفت شركت داشت و دلاوري هاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و آشنا روبرو شد.
او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، بادليري و بيباكي كم‌مانند توانست بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات دهد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.
او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:44  توسط فرتاش | 
 
سورنا


«سورنا»، متولد سال 84 قبل از میلاد،يكي از سرداران بزرگ و نام‌دار تاريخ در زمان اشکانیان , و از خاندان «سورن پهلاو»که از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود، از نجبای غرب ایران است. سورنا را «فاتح نبردکرخه» نیز می‌نامند.
او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکو‌چهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانی‌بندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می‌بست.
او سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان در بهار سال 53 ق.م فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت.
دلاوری سورنا
نبرد کرخه:«ارد (اشک 13)»، پادشاه اشکانی، توسط فرستادگانش، به «کراسوس»، سردار روم پیام فرستاد که بهتر است، بدون توسل به جنگ پیمان صلح بسته شود، ولی «کراسوس» گستاخانه گفت، پاسخ این پیام را در سلوکیه خواهد داد. در این هنگام، «واسیگ‌هز»، که در میان فرستادگان کهنسال ترین بود، با خنده کف دستش را به «کراسوس» نشان داد و گفت، پیش از اینکه تو سلوکیه را ببینی، کراسوس! در اینجا مو خواهد روئید.
كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد.
نبرد ميان دو كشور در بهار سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میان‌رودان (بين‌النهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره carrhae روي‌ داد.
در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و به‌ياري سواران پارتي كه تيراندازان چيره‌دستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.
روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ‌وگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زره‌پوشان اسب‌سوار، تیراندازان ورزیده، نیزه‌داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده‌نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود. پارتیان آریایی را نخستین سازندگان تیربار جنگی در گیتی می دانند.
افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل مي‌كرد و مانند ما دچار تشنگي نمي‌شد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژه‌ای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت مي‌پرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كرده‌اند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبين‌هاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی‌درپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمی‌شدند و تا آخرين نفس بايد می‌جنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد.
جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار مي‌رود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزي‌هاي پي‌درپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آن‌روز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.
همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشایی يونان برخورد کرد و پيشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.
پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استان‌هایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند.
بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.
اما شوربختانه سورنا هیچ بهره‌ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.
قتل ناجوانمردانه «سورنا» باعث شد تا میان خاندان اشکانی و خاندان «سورن پهلاو» اختلاف افتد و خاندان «سورن پهلاو»، جهت سرنگونی اشکانیان، در سال 226 میلادی، به اردشیر اول از خاندان «ساسان» بپیوندد.
زندگی سورنا
«سورنا»، پس از شکست سپاه روم، به ارمنستان می‌آید، با «اوریدیس» دختر پادشاه ارمنستان, که قرار است با «پاکوروس»، فرزند «ارد» ازدواج کند,آشنا می‌شود، و این آشنائی به عشقی دوجانبه می‌انجامد.
پیروزی «سورنا»، و عشق شاهزاده «اوریدیس» به وی باعث می‌شود تا «ارد» به «سورنا» پیشنهاد کند با دخترش، «پالمیس»، ازدواج کرده، داماد پادشاه باشد. ولی «سورنا»، با وجود آنکه می‌داند ازدواج با «اوریدیس» امری است محال، پیشنهاد «ارد» را نمی‌پذیرد. «اوریدیس» هنگام ملاقات با «سورنا» با التماس از او در خواست می‌کند که تقاضای شاه را بپذیرد، تا از مرگ در امان باشد، «سورنا» پاسخ می‌دهد:
«اگر پادشاه خواهان مرگ من شده، اگر دیر یا زود خواهان مرگم شود، خوشا که این مرگ، جنایت باشد تا اتفاق، خوشا که دست سرنوشت، این مرگ را بر من چیره نتواند کردن، همان سرنوشتی که قانون طبیعت را بر همگان تحمیل می‌کند [...] چه باک از مرگ، هنگامی که بدانیم مرگ در راهست؟[...] باشد که خیانتکار، هرچند دست خویش پنهان کند، منفور خاص و عام گردد، که چنین نفرتی، رعایایش را بر او بشوراند.»
این آخرین کلماتی است که بر زبان «سورنا» جاری می‌شود, کسی که به زندگی عشق می‌ورزید و می‌گفت: «کوچکترین لحظه شادی، برتر از جاودانگی سرد و بیهوده است.»
به محض خروج از کاخ «اوریدیس»، تیری بر قلب «سورنا» می‌نشیند.
این نخستین بار است که «سورنا» بر خاک فرومی‌افتد، که دیگر از خاک برنمی‌خیزد. و این نخستین بار است که «قهرمان» در سکوت مطلق برزمین فرو می‌افتد.داستان «سورنا»،داستان «مرگ قهرمان» است. قهرمانی، «خدای‌گونه»، چرا که مرگ خود را به ارادة خود انتخاب می‌کند. در این لحظه، سورنا «آزاد» است. «آزاد» است که پیشنهاد پادشاه را بپذیرد، «آزاد» است که ممنوعیت‌ها را شکسته و «اوریدیس» را از آن خود کند، و «آزاد» است که احساسات و حساب‌های سیاسی را کنار گذارد. هیچ امر الهی بر «سورنا» حاکم نیست، نه فرمان آسمانی اهورامزدا، نه فرمان پادشاه، و نه فرمان احساسات قلبی. «سورنا»، این چنین باشکوه و در سکوت بر خاک می‌ا فتد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:35  توسط فرتاش | 

            نمــــــاد فـــــــروهر    

 

نياكان ما از چند هزار سال پيش دريافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده كه پويندگي و بالندگي انسان از كوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ي “فره” به معني جلو، پيش و “وهر” يا ورتي به معني برنده و كشنده درست شده است و شايد بتوان گفت از نظر زندگي، فروهر بزرگترين و باارزش‌ترين جزء وجود انسان است ، چون پرتوي از هستي بي‌پايان اهورامزداست كه انسان را به‌سوي رسايي رهنما مي‌شود و وظيفه‌ي پيش‌بري و فرابري، براي انسان به برترين پايه‌ي هستي را داراست. و پس از مرگ با همان پاكي و درستي به اصل خود (اهورامزدا) مي‌پيوندد.

امروزه نگاره‌ي زير بين زرتشتيان نمايانگر شكل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ي دين زرتشتي به‌كار مي‌رود. اين نگاره، گذشته‌ي چندين هزارساله داشته و شبيه آن در جاهاي ديگر و نزد قوم‌هاي ديگري ديده شده است ولي شكل كنوني آن در كتيبه‌هاي هخامنشي بالاي سر پادشاهان ديده مي‌شود.

 تصوير فروهر

هر پاره‌اي از نگاره‌ي فروهر يادآور اهميت و مسوليت فروهر در زندگي است:

1-      سر: سر فروهر به‌صورت مردي سالخورده است تا با ديدن آن به‌ياد آوريم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمايي مي‌كند.

2-      دست‌ها: دست‌هاي فروهر به‌طرف بالاست به‌خاطر آنكه هميشه به اهورامزدا توجه داشته باشيم.

 در دست فروهر حلقه‌اي وجود دارد كه آن‌را نشانه‌ي احترام به عهد و پيمان مي‌دانند.

3-   بال‌ها: بال‌هاي فروهر باز است. چون با ديدن بال‌هاي باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پيشرفت شده و از ديدن اين دو بال باز فورا به ياد مي‌آورد كه فروهر او را به‌سوي پيشرفت و سربلندي راهنمايي مي‌كند.

همچنين هر بال خود داراي سه بخش است كه نشانه‌ي انديشه‌نيك، گفتار نيك و كردار نيك بوده و با ديدن اين سه بخش آگاه مي‌شويم كه هرگونه پيشرفتي بايد از راه درست يعني به‌وسيله‌ي انديشه و گفتار و كردار نيك انجام شود.

4-   دايره ميان شكل: دايره خطي‌ است منحني كه از هر نقطه‌ي آن شروع كنيم باز به همان نقطه خواهيم رسيد. منظور از اين دايره در ميان فروهر، نشان‌دادن روزگار بي‌پايان است. به اين معني كه هر عمل و كرداري كه در اين زندگي (روي دايره) صورت گيرد نتيجه‌ي آن در همين دنيا متوجه انسان است و اثر آن باقي خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دايره خواهد رسيد). و در جهان ديگر روان از پاداش يا جزاي آن برخوردار خواهد شد.

5-   دامن: دامن فروهر از سه قسمت به‌وجود آمده كه نشانه‌ي انديشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهده‌ي اين سه بخش درمي‌يابيم كه همواره بايد انديشه و گفتار و كردار بد را به زير افكنده، پست و زبون سازيم. (همانطور كه دامن در زير قرار دارد)

6-   دو رشته‌ي آويخته: اين دو رشته نشانه‌ي سپنتامينو (مينوي خوب) و انگره‌مينو (مينوي بد) است كه هميشه ممكن است در انديشه‌ي انسان ظاهر شوند . وظيفه‌ي هر زرتشتي اين است كه خوبي را در انديشه‌ي خود قرار داده و بدي را از آن دور كند (نيك بينديشد).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:10  توسط فرتاش |